من عاشقم،پس مينويسم،پس هستم

Name:
Location: tehran, tehran, Iran

Tuesday, May 22, 2007

:اين است نمايش هولناك چرخه اي موهوم
...شروع
چند خط موازي
و نا متناهي؟
حضورانديشه هايي در شوره زار تفكر
كه بوي متعفن اش
فرسنگها دورتر را بيمار كرده

سلولهايي خسته
،كه در حسرت روزي آرام
چشم دوخته اند به كجا؟
!و سه نقطه

و در انتها
كوچه هايي همه بن بست
و دوباره نقطه.سرخط

Tuesday, April 17, 2007

نوستالورژی کوتاه یک عشق




سوز
تاریکی
سرما
یک قدم ............
یک آه
............
یک نگاه..............
یک لبخند..............................
دو نگاه
..............................
دو لبخند..............................
دو گام .................................................
دو سلام .................................................
کلام
...................................................
سوز
تاریکی
سرما
دو قدم..............
یک آه..............
دو نگاه..............
کلام.................................
دو قدم ................................
دو لبخند.................................
سکوت
.................................................
.....................................................
.....................................................
سوز
تاریکی
گرما
کلام .............
خیابان .............
و دو عبور .............
چراغ ................................
صدا .................................
یک نگاه .................................
فریاد ...................
اشک ...............................................
فریاد ...............................................
ماشین ...............................................
...عبور................................................
چراغ ...................................
اشک ...................................
یک نگاه ..................................
مرگ ...............................................
سوز ..............
تاریکی ..............
سرما ..............
یک قدم .............................
یک آه .............................
ماه .............................
!پایان ..........................................

Friday, March 16, 2007

...من،آن بالا،خسته





با دستان سرد خود چه کنم
من که از تبار بارانم
.
چشمهای گریان خویش را چه کنم
من که در دیار خارانم
.
خسته ام.خسته از وزن این افکار
از نگاه بی نگاه این اشرار
از صدای آدمهای چون کفتار
از تولد انسانهای آدمخوار
.
خسته ام از عشقهای دروغین
از وضو گرفتن در آبهای خونین
از دست فرو کردن در اهمال
از غرق شدن در گرداب استیصال
.
خسته ام از دیدن این همه رنج
از مات شدن آدمیزاد در شطرنج
از سپری کردن بیهوده عمرها چون باد
از رفتن همیشگی خوبیها از یاد
.
...خسته ام . خسته از وزن این افکار
آه
.
نگاه بیهوده مردم به سمت من است
...و من بی دل, از آن بالا نظاره گر این همه چشم


در کوچه های بی کسی ام
.
دوستت دارم را بار ها فریاد کشیدم
.
و تو هم بودی
.
نشنیدی

روایتی متفاوت از مرگ


،پارچه های پشمی

.بالش
،مزرعه پدربزرگ
.کتاب
تلویزیون
اخبار
صدا
قدم
...در
چشم
نگاه
نگاه
لبخند
سلام
بغض
خبر
نگاه
بغض
اشک
پارچه های پشمی
بالش
لباس مشکی
...
..
.

Tuesday, February 06, 2007

میلاد

:تمامی ناله های من که در درون قلبم ، ساکت و خاموش ، سالها نشسته اند ، امروز فریاد خواهند کشید
.
آهای صفر آفرینش من
.
.
...سلام

Thursday, December 21, 2006

ناتوان


نمی توانم
تمامی توانم ناتوان شده است
مرغ عشقم مرد
بالهایم پژمرد
قدمهایم فسرد

خسته و تنها
در اتاقی سرد
،چشمهایم
تمامی سهم من از عشق

نمی توانم
تمامی توانم ناتوان شده است
،اطرافم
.قلمهایی
.نگاههایی
...زنگهایی

،سکوت
معنی این حجم غریب
و عشق؟
...

نمی توانم
تمامی توانم ناتوان شده است
صورتکها می ایند
قاصدکها می آیند
آفتاب می آید
...ماه میرود
در گوشۀ آبی یک احساس
پروانه ها می خوانند
...شمع ها می سوزند

نمی توانم
...تمامی توانم ناتوان شده است

بالش



تکه تکه دوختم من دردهایم را به هم
بالشی شد
زین پس
خواهم خوابید
روی دردهای خودم

Friday, September 01, 2006

افسون


چند وقتی است که من,ه
قلم در دست می خوابم....................
نمی دانم
گمان دارم قلم,,ه.........
خواب مرا مجذوب خود کرده......................
85بهار

صندلی آبی



صندلی آبی کنار پارک,ه
ظهرها,ه.....................
جای گنجشکی است.................................
می آید
مینشیند
منقارش را تمیز میکند

با عبور عابران,ه
میپرد...............
و باز بر میگردد.........................
و مینشیند کنار صندلی...............................
مدتی میماند
و نزدیک شب,ه
میپرد و میرود...ه
عادت کرده ام... به حضورش
گمان میکنم.................
ه
عاشقش شده ام...ه..........................
ه
هر روز,ه
قبل از آمدنش,ه
کنار صندلی میروم
مقداری غذا میریزم...............
و می آیم...............................
کنار پنجره,ه...................................................
منتظر میمانم......................................
ه
می آید
مینشیند
منقارش را تمیز میکند
دان میخورد
مینشیند
میپرد
بر میگردد
دان میخورد
میپرد
و
ه
میرود...ه
84/5/2

آیینه


هر روز به آیینه مینگرم

و هیچ نمیبینم

جز خودم

گویی هیچ کس نیست

و هیچ کس مرا نمیبیند
جز خودم
84/4/17

Thursday, August 31, 2006

دق


چشمانم را میبندم

صفوف خالی اشکهایی را میبینم

که مقابل عشق ایستاده اند

و او را
که بی خیال نشسته کنج اتاقی
و عشق را میشوید...ه
84/11/23 درمترو

Monday, May 01, 2006

خواب زیبای عشق


در دوردست ها،ه
آنجا كه آفتاب ميبارد
و باران جاريست،ه
كنار كوهي،ه
غاريست
و درون غار
ياري خوابيده
كه من هر روز
روي زيباي عشق را
در خواب او ميبينم

Sunday, March 12, 2006

گريه هاي شبانه


هر روز صبح كه از خواب برميخيزم
گريه هاي شبانه نيز با من بر ميخيزند
و ذهنم را
تا شب آرام نميگذارند
و شبا هنگام،
دوباره به سراغم مي ايند
نميدانم چه ميخواهند ز جان بي جان من
نميدانم....
اشك با چشمان من پيوند خورده
گويي اين دو
چون ليلي و مجنون
و چون تمام عاشقان دنيا
يك دم دوري هم را تحمل نخواهند كرد
و تا عمر باقيست
اين دو نيز در كنار هم خواهند ماند
و من نيز چاره اي ندارم
جز اينكه عادت كنم
و قرباني شوم...
و به اميد لحظه اي بنشينم
كه غم از چشمان معصومم،
فاصله گيرد
نميدانم...ه
شايد آن لحظه جز لحظه مرگ من نباشد
....ه

Tuesday, February 21, 2006

كوير دل


دلي بود در كوير بي انتهاي اندوه مانده
و از همه جا رانده ........................
نه حتي خاري
دل صاف صاف بود
و خشك...ه...............
روزي، گلي، ناخواسته
در كوير دل جوانه زد
آري
...................................
گلي آمده بود...................................
دل هنوز صاف بود
......................................
و يك جوانه...ه
.................................................
اندوه داشت نگران ميشد
اما افسوس...ه
افسوس كه گل ناخواسته آمده بود.....
و باراني نبود...
ه
............................
گل ما گل داد و رفت
و كوير دل دوباره صاف صاف شد
اما هنوز.
دل،ه
احساسي لطيف در درونش باقيست
احساس وجود ريشه...ه
بهار 83

Tuesday, November 22, 2005

وانسان تنها بود ...

خداوند عشق را آفريد...ه