گريه هاي شبانه
هر روز صبح كه از خواب برميخيزم
گريه هاي شبانه نيز با من بر ميخيزند
و ذهنم را
تا شب آرام نميگذارند
و شبا هنگام،
دوباره به سراغم مي ايند
نميدانم چه ميخواهند ز جان بي جان من
نميدانم....
اشك با چشمان من پيوند خورده
گويي اين دو
چون ليلي و مجنون
و چون تمام عاشقان دنيا
يك دم دوري هم را تحمل نخواهند كرد
و تا عمر باقيست
اين دو نيز در كنار هم خواهند ماند
و من نيز چاره اي ندارم
جز اينكه عادت كنم
و قرباني شوم...
و به اميد لحظه اي بنشينم
كه غم از چشمان معصومم،
فاصله گيرد
نميدانم...ه
شايد آن لحظه جز لحظه مرگ من نباشد....ه
