...من،آن بالا،خسته
با دستان سرد خود چه کنم
من که از تبار بارانم
.
چشمهای گریان خویش را چه کنم
من که در دیار خارانم
چشمهای گریان خویش را چه کنم
من که در دیار خارانم
.
خسته ام.خسته از وزن این افکار
از نگاه بی نگاه این اشرار
خسته ام.خسته از وزن این افکار
از نگاه بی نگاه این اشرار
از صدای آدمهای چون کفتار
از تولد انسانهای آدمخوار
از تولد انسانهای آدمخوار
.
خسته ام از عشقهای دروغین
از وضو گرفتن در آبهای خونین
از دست فرو کردن در اهمال
از غرق شدن در گرداب استیصال
.
خسته ام از دیدن این همه رنج
از مات شدن آدمیزاد در شطرنج
از سپری کردن بیهوده عمرها چون باد
از رفتن همیشگی خوبیها از یاد
.
...خسته ام . خسته از وزن این افکار
خسته ام از عشقهای دروغین
از وضو گرفتن در آبهای خونین
از دست فرو کردن در اهمال
از غرق شدن در گرداب استیصال
.
خسته ام از دیدن این همه رنج
از مات شدن آدمیزاد در شطرنج
از سپری کردن بیهوده عمرها چون باد
از رفتن همیشگی خوبیها از یاد
.
...خسته ام . خسته از وزن این افکار
آه
.
نگاه بیهوده مردم به سمت من است
...و من بی دل, از آن بالا نظاره گر این همه چشم
نگاه بیهوده مردم به سمت من است
...و من بی دل, از آن بالا نظاره گر این همه چشم

